زهراسعیدی
محمد ابراهيم صفافرزندناظرصفرچترالي درسال 1281ه.ش(بنابه اقوال ديگر در1285_86)درشهركابل ديده به جهان گشود علوم روزگار رانزداستادان مجرب خود اموخت زبان انگليسي واردورانيزيادگرفت ومدتي به حيث اتشه مطبوعاتي افغانستان دركراچي مشغول ايفاي وظيفه بودودراين مدت كتب زيادي راهم تاليف كرد.
در دشت مکان دارم هم فطرت آهويم
آبم نم باران است فارغ ز لب جويم
تنگ است محيط آنجا در باغ نمی رويم
از خون رگ خويش است گر رنگ به رخ دارم
مشاطه نمی خواهد زيبايی رخسارم
بر ساقه خود ثابت فارغ ز مدد کارم
نی در طلب يارم نی در غم اغيارم
هر صبح نسيم آيد بر قصد طواف من
آهو برگان را چشم از ديدن من روشن
سوزنده چراغستم در گوشه اين مامن
پروانه بسی دارم سر گشته به پيرامن
از جلوه ی سبز و سرخ طرح چمنی ريزم
گشته است ختن صحرا از بوی دلاويزم
خم می شوم از مستی هر لحظه و می خيزم
سر تا به قدم نازم پا تا به سر انگيزم
مخ
وجوش می و مستی بين در چهره گلگونم
داغ است نشان عشق در سينه ی پر خونم
آزاده و سر مستم خو کرده به هامونم
رانده ست جنون عشق از شهر به افسونم
از سعی کسی منت بر خود نپذيرم من
قيد چمن وگلشن بر خويش نگيرم من
بر فطرت خود نازم وارسته ضميرم من
آزاده برون آيم آزاده بميرم من
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت 9:12 توسط بدیعی
|